خوردن احساسی | چرا استرس ما را به سمت یخچال می‌کشاند؟

خوردن احساسی

آیا وقتی غمگین یا مضطرب هستید هوس شیرینی می‌کنید؟ در این مقاله دلیل خوردن احساسی و پناه بردن به غذا برای تسکین استرس را به زبان ساده بررسی می‌کنیم.


چرا وقتی خسته‌ایم فست‌فود و شیرینی می‌خواهیم؟


آن لحظه آشنا و پناه بردن به غذا

ساعت از یازده شب گذشته است. روز سختی را پشت سر گذاشته‌اید؛ شاید یک بحث طولانی در محل کار، شاید ترافیکی کلافه‌کننده، یا صرفاً احساس مبهمی از کلافگی که از صبح با شما همراه بوده است. شام خورده‌اید و منطقاً معده‌تان پر است، اما ناگهان احساس می‌کنید به چیزی نیاز دارید. نه یک سیب یا یک بشقاب سالاد سالم؛ بلکه یک تکه بزرگ کیک شکلاتی، یک بسته چیپس نمکی، یا پیتزایی که پنیرش کش بیاید.

این یکی از آشناترین تجربه‌های انسانی است. ما به سمت کابینت‌ها می‌رویم، نه برای اینکه بدنمان به کالری نیاز دارد، بلکه برای اینکه روانمان به دنبال یک تسکین فوری می‌گردد. خوردن احساسی دقیقاً همین نقطه است؛ جایی که غذا از یک سوخت برای بدن، به یک چسب زخم برای احساسات تبدیل می‌شود. ما یاد گرفته‌ایم که جویدن، بلعیدن و مزه کردن، می‌تواند صدای بلند افکار مزاحم را برای چند دقیقه کوتاه خفه کند.

اما چرا این اتفاق می‌افتد؟ چرا در لحظاتی که بیشترین نیاز را به آرامش داریم، یک بشقاب سیب‌زمینی سرخ‌کرده جذاب‌تر از هر گفتگوی منطقی به نظر می‌رسد؟ خوردن احساسی موضوعی نیست که بخاطر آن خودمان را سرزنش کنیم. این رفتار، ریشه در سازوکار طبیعی بدن و روان ما دارد که تلاش می‌کند در یک دنیای پر از فشار، راهی برای بقا و پیدا کردن لحظه‌ای آرامش پیدا کند. درک این رفتار، قدم اول برای نگاهی مهربانانه‌تر به خودمان است.

 

چرا وقتی خسته‌ایم غذا می‌خواهیم؟

برای درک این موضوع، بیایید به درون ذهنمان در یک روز پرفشار نگاه کنیم. وقتی استرس داریم، ذهن ما احساس خطر می‌کند. در این حالت، مغز به دنبال سریع‌ترین، در دسترس‌ترین و ارزان‌ترین راه برای فرار از این فشار می‌گردد. غذا، به خصوص غذاهای پرچرب و شیرین، مثل یک دکمه‌ی جادویی عمل می‌کنند.

وقتی ما یک تکه شکلات می‌خوریم، مغز برای لحظاتی مواد شیمیایی خاصی ترشح می‌کند که حس لذت و امنیت را به ما می‌دهند. این همان دلیلی است که خوردن احساسی شکل می‌گیرد. فرض کنید بعد از یک روز طولانی که همه چیز برخلاف میل شما پیش رفته، روی مبل نشسته‌اید. ذهن شما خسته است و انرژی برای حل مسائل پیچیده ندارد. در این لحظه، باز کردن یک بسته بیسکویت، یک پیروزی کوچک و تضمین‌شده است. شما می‌دانید که طعم شیرینی، حتماً خوب خواهد بود. در دنیایی که هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست، طعم آشنای یک پیتزا، یک پناهگاه امن است.

این رفتار اصلاً عجیب نیست. ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که شیرینی معادل پاداش است. وقتی زمین می‌خوردیم، به ما آبنبات می‌دادند تا گریه نکنیم. حالا بزرگ شده‌ایم، دردهایمان پیچیده‌تر شده، اما سیستم پاداش‌دهی مغزمان همان آبنبات‌ها (در مقیاسی بزرگ‌تر) را طلب می‌کند. خوردن احساسی صرفاً تلاش صادقانه‌ی بدن ما برای پیدا کردن کمی حالِ خوب در دلِ خستگی‌هاست.

 

وقتی مغز فریب می‌خورد

برای اینکه بدانیم در خوردن احساسی دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد، باید تفاوت گرسنگی واقعی و گرسنگی کاذب را بشناسیم. در ادبیات علمی به این حالت Emotional Eating یا همان خوردن احساسی می‌گویند. اگر بخواهیم این مفهوم را خیلی ساده و بدون پیچیدگی‌های دانشگاهی توضیح دهیم، باید بگوییم: گرسنگی فیزیکی آرام‌آرام در معده شکل می‌گیرد و با هر غذایی (حتی یک تکه نان خشک) آرام می‌شود. اما گرسنگی احساسی، ناگهان در ذهن منفجر می‌شود و فقط و فقط یک غذای خاص (مثل بستنی یا فست‌فود) را می‌خواهد.

وقتی ما دچار خوردن احساسی می‌شویم، در واقع هورمون‌های استرس در بدنمان بالا رفته‌اند. بدن به اشتباه فکر می‌کند که برای مقابله با این شرایط سخت، به انرژی (قند و چربی) نیاز دارد. پس به ما فرمان می‌دهد که “سریعاً یک چیز پرکالری بخور!”. این یک خطای محاسباتی ساده در سیستم انسان است. مغز ما تفاوت بین استرس ناشی از فرار از یک حیوان درنده (در زمان انسان‌های اولیه) و استرس ناشی از پیام‌های بی‌پایان گروه کاری در تلگرام را نمی‌فهمد. در هر دو حالت، دستور ترشح هورمون‌ها داده می‌شود و ما را وادار به خوردن احساسی می‌کند تا انرژی از دست رفته‌ی خیالی را جبران کنیم.

 

معمای تردی و شیرینی پنهان

آیا تا به حال دقت کرده‌اید که نوع غذایی که هوس می‌کنید، ارتباط مستقیمی با نوع احساس شما دارد؟ این یکی از جذاب‌ترین بخش‌های رفتار انسانی است که معمولاً وقتی متوجه آن می‌شویم، لبخندی از سر تعجب می‌زنیم. مشاهدات نشان می‌دهد که ما به صورت تصادفی هوس غذا نمی‌کنیم.

وقتی عصبانی هستیم، خشمگینیم یا تنشی در کارمان ایجاد شده، معمولاً به سراغ غذاهای ترد و شکننده می‌رویم. چیپس، پفک، یا آجیل‌های سفت. چرا؟ چون عمل جویدن محکم و خرد کردن این غذاها زیر دندان، به فک ما اجازه می‌دهد تا تنش و خشم انباشته شده را تخلیه کند. انگار داریم عصبانیتمان را می‌جویم!

از طرف دیگر، وقتی غمگین هستیم، احساس تنهایی می‌کنیم یا دلمان گرفته است، ناخودآگاه به سمت غذاهای نرم، شیرین و خامه‌ای کشیده می‌شویم؛ مثل بستنی، پودینگ یا فرنی. این غذاها با بافت نرم خود، حس در آغوش گرفته شدن و نوازش را به ما می‌دهند. خوردن احساسی در اینجا مثل یک پتوی گرم و نرم عمل می‌کند که روی شانه‌های روانمان می‌اندازیم. جالب نیست که بدن ما حتی در انتخاب بافت غذا هم هوشمندانه به دنبال جبران کمبودهای عاطفی است؟

 

اشتباه گرفتن خستگی روح با گرسنگی معده

یکی از ظریف‌ترین زاویه‌های خوردن احساسی که کمتر به آن توجه می‌کنیم، لحظاتی است که خستگی روح را با گرسنگی جسم اشتباه می‌گیریم. غروب جمعه را تصور کنید. هیچ کار خاصی برای انجام دادن ندارید، بی‌حوصله در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخید و زندگی پر زرق و برق دیگران را نگاه می‌کنید. کم‌کم یک احساس خلأ و سبکی آزاردهنده در قفسه سینه یا شکمتان حس می‌کنید.

در این لحظه، ما اغلب به جای اینکه بگوییم “من الان احساس تنهایی یا ملال می‌کنم”، به خودمان می‌گوییم “من گرسنه‌ام!”. ما به سمت آشپزخانه می‌رویم تا آن فضای خالی درونمان را با چیزی فیزیکی پر کنیم. غذا خوردن، یکی از معدود کارهایی است که در لحظه به ما احساس “پر بودن” و “انجام دادن یک کار مشخص” می‌دهد. خوردن احساسی در این موقعیت‌ها، تلاشی است برای پر کردن چاله‌های عاطفی با موادی از جنس آرد و شکر. ما فراموش می‌کنیم که خستگی روان، با خوابیدن یا خوردن برطرف نمی‌شود؛ بلکه نیاز به درک شدن، شنیده شدن یا حتی فقط پذیرفتنِ همان حس ملال دارد.

 

هزینه این آرامش موقت چیست؟

اگر خوردن احساسی می‌تواند ما را آرام کند، پس مشکل کجاست؟ آیا واقعاً خطرناک است؟ برای پاسخ به این سوال باید به ده دقیقه بعد از خوردن نگاه کنیم. شما آن پیتزا یا بسته بزرگ شکلات را تمام کرده‌اید. در حین خوردن، همه چیز عالی بود و افکار مزاحم ساکت بودند. اما همین که آخرین لقمه تمام می‌شود، واقعیت دوباره برمی‌گردد؛ این بار همراه با یک مهمان ناخوانده: احساس گناه.

هزینه اصلی خوردن احساسی، کالری‌های اضافه نیست، بلکه چرخه‌ی فرساینده‌ای است که ایجاد می‌کند. ما استرس داریم، برای فرار از آن به غذا پناه می‌بریم (خوردن احساسی)، بعد از خوردن احساس عذاب وجدان و ضعف اراده می‌کنیم، این عذاب وجدان استرس ما را بیشتر می‌کند و دوباره برای تسکین این استرس جدید، به غذا نیاز پیدا می‌کنیم. این یک دور باطل است که در گذر زمان، اعتماد به نفس ما را هدف قرار می‌دهد. سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: اگر تنها ابزار ما برای آرام کردن خودمان یک بسته چیپس باشد، وقتی با بحران‌های بزرگ‌تر زندگی روبه‌رو شویم چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

نگاه متخصصان به بشقاب‌های پر از استرس

کسانی که سال‌ها رفتار انسان‌ها را زیر نظر داشته‌اند، نگاه بسیار جالبی به خوردن احساسی دارند. آن‌ها معتقدند که ما نباید بابت این رفتار از خودمان متنفر باشیم. غذا، قانونی‌ترین، در دسترس‌ترین و ارزان‌ترین روش برای فرار از درد است. شما برای خرید یک کیک نیازی به نسخه ندارید، محدودیت سنی وجود ندارد و کسی شما را قضاوت نمی‌کند.

متخصصان رفتار انسانی می‌گویند که غذا، شنونده‌ای است که هرگز با شما مخالفت نمی‌کند. وقتی شما از دست مدیرتان عصبانی هستید، غذا به شما نمی‌گوید “شاید حق با او باشد”؛ غذا فقط آنجاست تا به شما لذت بدهد. به همین دلیل است که خوردن احساسی این‌قدر قدرتمند است. اما آن‌ها یک نکته کلیدی را هم یادآوری می‌کنند: غذا می‌تواند دردهای ما را بی‌حس کند، اما هرگز نمی‌تواند آن‌ها را درمان کند. استفاده از غذا برای حل مشکلات عاطفی، شبیه به استفاده از چسب زخم برای درمان یک استخوان شکسته است؛ شاید ظاهر ماجرا را بپوشاند، اما مشکل اصلی همچنان سر جایش باقی است.

 

لذتی که در لحظه گم می‌شود

در میان تمام صحبت‌ها درباره خوردن احساسی، یک نکته بسیار ظریف وجود دارد که اغلب از کنار آن رد می‌شویم: ما حتی از آن غذایی که با ولع می‌خوریم، لذت هم نمی‌بریم!

به آخرین باری که از روی استرس یا غم چیزی خوردید فکر کنید. آیا واقعاً مزه‌ی آن را متوجه شدید؟ در خوردن احساسی، سرعت خوردن معمولاً بالا می‌رود. ما غذا را نمی‌جویم، بلکه آن را می‌بلعیم. ذهن ما آن‌قدر درگیر فرار از احساسات بد است که اصلاً در زمان حال حضور ندارد تا طعم شکلات یا شوری چیپس را حس کند.

ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم ظرف خالی شده است و ما فقط یک حس سنگینی در معده داریم، بدون اینکه واقعاً تجربه‌ی لذت‌بخشی از غذا خوردن ثبت کرده باشیم. ما در واقع به دنبال طعم غذا نبودیم، بلکه به دنبال “عملِ خوردن” و پرت کردن حواس خودمان بودیم. درک همین نکته ساده می‌تواند نگاه ما را تغییر دهد؛ اینکه ما با خوردن احساسی، حتی به خودمان لذت واقعی هم هدیه نمی‌دهیم، بلکه فقط خودمان را بی‌حس می‌کنیم.

 

آیا ما یک بیمار غذایی هستیم؟

وقتی افراد متوجه الگوی خوردن احساسی در خودشان می‌شوند، اولین واکنششان ترس است: “نکند من دچار اختلال روانی هستم؟”. خبر خوب این است که انسان‌ها ربات‌های برنامه‌ریزی شده نیستند. ما موجوداتی پر از نقص، احساسات پیچیده و روزهای خوب و بد هستیم.

اینکه شما گاهی بعد از یک روز وحشتناک، دلتان می‌خواهد یک ظرف بزرگ سیب‌زمینی سرخ‌کرده بخورید، شما را تبدیل به یک بیمار نمی‌کند. این نشان‌دهنده‌ی این است که شما یک انسان طبیعی هستید که در مواجهه با فشارهای زندگی مدرن، گاهی کم می‌آورد و به آشناترین ابزار آرامش (غذا) پناه می‌برد. خوردن احساسی تا زمانی که به تنها ابزار ما برای رویارویی با مشکلات تبدیل نشده باشد، یک واکنش انسانی است. نیازی نیست به دنبال برچسب زدن به خودمان باشیم یا فکر کنیم که خراب شده‌ایم و نیاز به تعمیر داریم. پذیرشِ همین نقص‌های کوچک، قدم بزرگی برای آرام‌تر زندگی کردن است.

 

مکث‌های چند ثانیه‌ای به جای ممنوعیت

وقتی صحبت از مدیریت خوردن احساسی می‌شود، معمولاً ذهن ما به سمت رژیم‌های سخت‌گیرانه و قفل کردن درِ یخچال می‌رود. اما رفتارهای انسانی با سرکوب کردن اصلاح نمی‌شوند. یک پیشنهاد هوشمندانه و ملایم‌تر، استفاده از جادوی “مکث” است.

دفعه بعد که احساس کردید استرس دارید و ناخودآگاه به سمت کابینت خوراکی‌ها می‌روید، به خودتان نگویید “من نباید این را بخورم”. ممنوعیت، فقط ولع را بیشتر می‌کند. در عوض به خودتان بگویید: “من حتماً این کیک را می‌خورم، اما فقط $۵$ دقیقه دیگر”. در این پنج دقیقه مکث، از خودتان بپرسید: “من الان واقعاً گرسنه‌ی چه چیزی هستم؟ آیا دلم می‌خواهد گریه کنم؟ آیا به یک آغوش نیاز دارم؟ آیا فقط خسته‌ام و باید بخوابم؟”.

بسیاری از مواقع، همین درنگ کوتاه باعث می‌شود متوجه شویم که ما گرسنه‌ی غذا نیستیم، بلکه تشنه‌ی آرامشیم. حتی اگر بعد از آن پنج دقیقه باز هم کیک را خوردید، حداقل آن را با آگاهی خورده‌اید، نه در حالت خلبان خودکارِ خوردن احساسی.

 

 اعتراف‌های شیرین چهره‌های شناخته‌شده

شاید برایتان جالب باشد که بدانید خوردن احساسی فقط مختص به ما آدم‌های معمولی نیست که در ترافیک و سر کار خسته می‌شویم. بسیاری از افراد مشهور که به نظر می‌رسد زندگی بی‌نقصی دارند هم با این چالش دست‌وپنجه نرم کرده‌اند.

برای مثال، “اپرا وینفری” (Oprah Winfrey)، یکی از موفق‌ترین مجریان تاریخ تلویزیون، بارها به صراحت درباره مبارزه طولانی‌اش با خوردن احساسی صحبت کرده است. او در مصاحبه‌ها و کتاب‌هایش اشاره کرده که چگونه در زمان‌هایی که فشار کاری یا رسانه‌ای از حد می‌گذشت، غذا برایش به یک پناهگاه تبدیل می‌شد و نوسانات وزنی او در طول سال‌ها، دقیقاً بازتابی از درگیری‌های درونی و استرس‌هایش بوده است. یا “لیدی گاگا” (Lady Gaga) که در مقطعی از زندگی‌اش اعتراف کرد برای مقابله با افسردگی و فشارهای شهرت، به پرخوری و پناه بردن به غذا روی آورده بود. این الگوهای مشابه نشان می‌دهد که در برابر استرس و نیاز به آرامش، همه ما انسان‌هایی شبیه به هم هستیم.

 

 عبور از چرخه بی‌پایان گرسنگی‌های کاذب

در نهایت، قرار نیست ما به روبات‌هایی تبدیل شویم که هیچ‌گاه از خوردن یک تکه شکلات در روزهای بارانی لذت نمی‌برند. هدفِ درک خوردن احساسی این نیست که لذت غذا خوردن را از خودمان بگیریم. هدف این است که سکانِ هدایتِ احساساتمان را دوباره به دست بگیریم.

ما دیدیم که چگونه خستگی، استرس و حتی تنهایی، می‌توانند خودشان را پشت نقاب گرسنگی پنهان کنند. متوجه شدیم که بدن ما برای پیدا کردن یک پاداش سریع در روزهای سخت، ما را به سمت قند و چربی سوق می‌دهد و فهمیدیم که این یک خطای طبیعی است، نه یک ضعف شخصیتی. اگر بتوانیم در لحظاتی که دستمان به سمت خوراکی‌ها می‌رود، فقط یک لحظه مکث کنیم و صدای واقعی درونمان را بشنویم، آن‌وقت توانسته‌ایم چرخه خوردن احساسی را متوقف کنیم. ما یاد می‌گیریم که برای دردهای روح، به جای باز کردن درِ یخچال، به دنبال مرهم‌های واقعی‌تری باشیم.

 

 کلام آخر

غذا برای این ساخته شده است که به جسم ما جان ببخشد، نه اینکه بارِ سنگینِ قلب‌های خسته و روان‌های پر از استرسِ ما را به دوش بکشد. گاهی بهترین تغذیه، فقط یک استراحتِ عمیق و یک گفتگوی آرام با خودمان است.


 پیشنهاد مطالعه بیشتر

اگر دوست دارید این موضوع را عمیق‌تر اما با زبانی ساده و روان دنبال کنید، این کتاب می‌تواند برایتان جالب باشد:

  • کتاب “خوردن آگاهانه” (Mindful Eating) اثر جان چوزن بیز:

این کتاب به شما یاد نمی‌دهد که چه چیزی بخورید یا نخورید؛ بلکه کمک می‌کند تا دوباره با صدای واقعی بدنتان آشتی کنید. با خواندن آن متوجه می‌شوید چطور از هر لقمه غذا لذت ببرید، بدون اینکه احساسات منفی شما را هدایت کنند.


 سوالات متداول درباره خوردن احساسی

1)تفاوت گرسنگی واقعی و خوردن احساسی چیست؟

گرسنگی واقعی به مرور زمان و در معده حس می‌شود و با خوردن هر غذایی آرام می‌گیرد. اما خوردن احساسی ناگهانی است، فقط میل به غذاهای خاص (مثل هوس شیرینی یا فست‌فود) دارد و معمولاً بعد از خوردن با احساس گناه همراه است.

2)آیا پرخوری عصبی و خوردن احساسی فقط با شیرینی‌جات است؟

خیر. اگرچه هوس شیرینی بسیار رایج است (چون قند به سرعت حس پاداش می‌دهد)، اما بسیاری از افراد در مواقع استرس به دنبال غذاهای ترد، شور یا پرچرب (مثل غذای آرام‌بخش و فست‌فود) می‌روند تا تنش خود را تخلیه کنند.

3)چطور می‌توانیم عادت کنترل اشتها در زمان استرس را تمرین کنیم؟

بهترین راه، ایجاد یک مکث کوتاه است. قبل از خوردن، پنج دقیقه صبر کنید و از خود بپرسید آیا واقعاً گرسنه‌اید یا مضطرب؟ جایگزین کردن غذا با کارهای آرام‌بخش دیگر مثل قدم زدن یا نوشیدن آب می‌تواند به کنترل اشتها کمک کند.

 

Picture of علی مقامی
علی مقامی
«تماشاگر رفتار آدم‌های معمولی و تحلیل‌گر مفاهیم انسانی از لابه‌لای روزمرگی‌ها، فیلم‌ها و کتاب‌ها به زبانی ساده.»
avatar

دانلود متن مقاله

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *