چرا با وجود آزار دیدن، دست از خریدهای اشتباهمان نمیکشیم؟ در این مقاله دلیل نگه داشتن وسایل گرانقیمت و ریشه این رفتار آشنای انسانی را بررسی میکنیم.
چرا کفشی که پایمان را میزند میپوشیم؟ معمای نگه داشتن وسایل گرانقیمت
قصهی آشنای کمدهای ما
احتمالاً برای شما هم پیش آمده است؛ درِ کمد را باز میکنید و چشمتان به آن جفت کفش براق، زیبا و البته بسیار گرانقیمت میافتد. همان کفشی که در ویترین مغازه دلبری میکرد و برای خریدنش بخش قابلتوجهی از حقوقتان را کارت کشیدید. آن را میپوشید، از خانه بیرون میروید و دقیقاً ده دقیقه بعد، احساس میکنید پاهایتان در یک گیره آهنی گیر افتادهاند. پاشنهی پایتان زخم میشود، انگشتهایتان تحت فشارند و هر قدمی که برمیدارید شبیه یک شکنجهی کوچک است.
اما با کمال تعجب، وقتی به خانه برمیگردید و کفشها را با نالهای از سر تسکین درمیآورید، آنها را دور نمیاندازید. حتی به کسی هم نمیبخشید. آنها را تمیز میکنید و دوباره در بهترین جای کمد میگذارید تا ماه بعد، دوباره همین چرخه را تکرار کنید. نگه داشتن وسایل گرانقیمت، حتی زمانی که به ما آسیب میزنند یا هیچ کاربردی ندارند، یکی از آن رفتارهای عجیب و بسیار رایج انسانی است.
چرا ما کمدها و کشوهایمان را تبدیل به موزهای از پشیمانیها و خریدهای اشتباه میکنیم؟ چرا منطق ما در برابر پولی که پرداخت کردهایم، اینگونه تسلیم میشود؟ در این نوشته، قرار است به جای سرزنش کردن خودمان بابت این تصمیمها، مانند یک تماشاگر کنجکاو به این رفتار نگاه کنیم تا ببینیم در پس پردهی نگه داشتن وسایل گرانقیمت، ذهن ما دقیقاً درگیر چه بازی جذابی است.
چرا دست کشیدن از اشتباهاتمان اینقدر سخت است؟
ما آدمها معمولاً خودمان را موجوداتی کاملاً منطقی میدانیم. فکر میکنیم وقتی یک دو دو تا چهار تای ساده نشان میدهد که چیزی برایمان مضر است، بلافاصله آن را کنار میگذاریم. اما وقتی پای پول در میان باشد، معادلات ذهن ما کمی پیچیده میشود. دلیل اصلی اینکه دست کشیدن از اشتباهات برایمان سخت است، این است که ذهن انسان از کلمهی «ضرر» و «باختن» به شدت فراری است.
وقتی کفشی را گران خریدهایم، دور انداختن آن در ذهن ما معادلِ پذیرش یک شکست مالی است. ذهن ما با یک ترفند جالب سعی میکند ما را فریب دهد: «اگر این کفش را تحمل کنی و بپوشی، پولی که دادی هدر نرفته است!». ما درد جسمانی، تاول زدن پا و خراب شدنِ عصرمان را تحمل میکنیم تا به خودمان ثابت کنیم که پولمان دور ریخته نشده است. در واقع، ما در حال پرداخت یک جریمهی فیزیکی و روانی هستیم تا جریمهی مالی را در ذهنمان کمرنگ کنیم. این نگه داشتن وسایل گرانقیمت، تلاشی ناخودآگاه برای فرار از احساس گناهِ ناشی از یک تصمیم اشتباه است. انگار که با پوشیدن آن کفشِ آزاردهنده، در حال تسویهحساب با وجدانمان هستیم.
تلهای به نام هزینه برگشتناپذیر
در دنیای رفتارشناسی، این پدیدهی آشنا یک نام مشخص دارد: «خطای هزینه از دست رفته» (Sunk Cost Fallacy). برای اینکه این مفهوم را خیلی ساده درک کنیم، بیایید به همان مثال کفش برگردیم. پولی که شما در مغازه برای آن کفش پرداخت کردهاید، یک «هزینه برگشتناپذیر» است. یعنی چه شما آن کفش را بپوشید و چه نپوشید، آن پول از حساب شما کسر شده و دیگر برنمیگردد. پول رفته است!
اما ذهن ما درگیر خطای محاسبه میشود. ما فکر میکنیم با نگه داشتن وسایل گرانقیمت و استفادهی زوری از آنها، میتوانیم آن پول رفته را زنده کنیم. در حالی که واقعیت چیز دیگری است: ما نه تنها پولمان را از دست دادهایم، بلکه حالا داریم زمان، آرامش و سلامت پاهایمان را هم روی آن پولِ از دست رفته سرمایهگذاری میکنیم. ما در تلهای افتادهایم که در آن، برای جبران یک ضرر در گذشته، به طور مداوم در حال ضرر دادن در زمان حال هستیم.
ردپای این رفتار در کجای زندگی دیده میشود؟
این الگوی رفتاری فقط به کمد لباسها و نگه داشتن وسایل گرانقیمت ختم نمیشود؛ اگر کمی دقت کنیم، ردپای آن را در همهجای زندگی روزمره میبینیم. مثلاً زمانی که بلیت سینما خریدهاید و بعد از نیم ساعت متوجه میشوید فیلم بهشدت خستهکننده و بیمحتواست. با این حال، تا تیتراژ پایانی روی صندلی مینشینید و خمیازه میکشید. چرا؟ چون «پول بلیت دادهاید».
یا وقتی به یک رستوران سلفسرویس گرانقیمت میروید و با وجود اینکه کاملاً سیر شدهاید، باز هم به خوردن ادامه میدهید تا جایی که احساس بیماری میکنید؛ فقط به این دلیل که میخواهید «ارزش پولی که دادهاید» را دربیاورید. حتی در روابط انسانی یا پروژههای کاری هم این رفتار دیده میشود؛ آدمها گاهی سالها در یک رابطهی بیسرانجام یا شغلی فرسایشی میمانند، فقط به این دلیل که «تا الان وقت و انرژی زیادی برایش صرف کردهام».
صدای خاموش امیدواریهای بیهوده
یکی از زاویههای پنهان در نگه داشتن وسایل گرانقیمت، صدایی است که مدام در گوش ما امیدواریهای کوچک و گاهی بیهوده زمزمه میکند. ما کفش تنگ را نگه میداریم چون به خودمان میگوییم: «شاید جا باز کند»، «شاید پای من عادت کند»، یا «شاید فقط برای مهمانیهای خیلی کوتاه که قرار است بیشتر بنشینم مناسب باشد».
این امیدواریها در واقع سپرهای دفاعی ما هستند. ما با این جملات، خودمان را متقاعد میکنیم که خریدمان کاملاً هم اشتباه نبوده است. پذیرش اینکه ما یک انتخاب کاملاً غلط داشتهایم، نیاز به شجاعت دارد. بنابراین، به جای روبهرو شدن با آن لحظهی ناخوشایند، به امیدواریهای واهی پناه میبریم. این همان نقطه و لحظهای است که کمتر به آن توجه میکنیم: ما وسایل را نگه نمیداریم چون واقعاً امیدی به بهبودشان داریم، ما آنها را نگه میداریم تا غرورِ تصمیمگیریمان را خدشهدار نکنیم.
آیا این مقاومت بیضرر است یا بهایی پنهان دارد؟
شاید در نگاه اول بگویید: «خب، یک جفت کفش است دیگر، گوشهی کمد خاک میخورد. چه خطری میتواند داشته باشد؟» اما نگه داشتن وسایل گرانقیمتِ بیمصرف، بهایی بیشتر از اشغال کردنِ فضای فیزیکی دارد.
اولین بهای آن، اشغال شدنِ فضای ذهنی ماست. هر بار که کمد را باز میکنید و چشمتان به آن وسیله میافتد، یک نیشگون کوچک روانی به خودتان میزنید و به یاد اشتباهتان میافتید. دومین بها، از دست دادن فرصتهای جدید است. تا زمانی که ما به خریدهای اشتباه گذشته چسبیدهایم، فضایی برای ورود چیزهای مناسب و راحت باز نمیکنیم. اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، این رفتار میتواند به ما نشان دهد که در کجای زندگیمان در حال تحمل دردهای بزرگتر هستیم، فقط به این خاطر که قبلاً برایشان هزینهای پرداختهایم. آیا تحمل یک درد مستمر، واقعاً ارزشِ وفاداری به یک تصمیمِ گذشته را دارد؟
آدمها چگونه با ضررهایشان روبهرو میشوند؟
مشاهدهی رفتار آدمها در مواجهه با خریدهای اشتباه، بسیار جالب و متنوع است و نشان میدهد که هیچ قانون یکسانی برای همه وجود ندارد.
گروه اول، کسانی هستند که به محض متوجه شدن اشتباه، آن وسیله را رها میکنند. آنها کفش را بلافاصله به دوستی میبخشند یا در اپلیکیشنهای دستدوم میفروشند. این افراد معمولاً راحتتر از گذشته عبور میکنند.
گروه دوم، کسانی هستند که نگه داشتن وسایل گرانقیمت را به یک عادت تبدیل کردهاند. کمد آنها پر از لباسهای مارکداری است که تیکت آنها هنوز کنده نشده است. آنها با نگاه کردن به این وسایل احساس امنیت میکنند، حتی اگر هرگز از آنها استفاده نکنند.
گروه سوم، افرادی هستند که سعی میکنند با خلاقیت، کاربری وسیله را تغییر دهند. این تنوع در رفتار نشان میدهد که واکنش ما به ضرر، تا حد زیادی به تیپ شخصیتی و تجربههای گذشتهی ما برمیگردد و هیچکدام از این آدمها لزوماً انسانهای عجیب یا نامعقولی نیستند؛ آنها فقط روشهای متفاوتی برای پردازشِ حسِ از دست دادن دارند.
ترسی که زیر لایههای منطق پنهان میکنیم
در میان تمام این رفتارها، نکتهی ظریفی وجود دارد که معمولاً از کنارش ساده میگذریم. وقتی ما حاضر نیستیم یک وسیلهی آزاردهنده را دور بیندازیم، مشکل اصلی ما با خودِ آن وسیله یا حتی پولی که بابتش دادهایم نیست. مشکل اصلی ما با تصویر و تصویری است که از خودمان در ذهن داریم.
ما دوست داریم خودمان را افرادی باهوش، مدیر، و مسلط بر اوضاع بدانیم. دور انداختن یک کفش گرانقیمت به این معناست که باید روبهروی آینه بایستیم و بگوییم: «من فریب خوردم»، «من جوگیر شدم» یا «من بیدقتی کردم». این اعترافِ درونی، برای بسیاری از ما دردناکتر از تحملِ تاولهای پاست. در واقع، نگه داشتن وسایل گرانقیمت، تلاشی است برای حفظِ تصویرِ بینقصی که از خودمان ساختهایم. ما حاضر میشویم پایمان درد بگیرد، اما تصویرمان از «آدمِ همیشه باهوش» ترک برندارد.
زیبایی انسان بودن در میان تصمیمهای ناقص
وقتی تمام این مکانیزمها را بررسی میکنیم، شاید به این فکر بیفتیم که ذهن انسان چقدر پر از خطاست. اما واقعیت این است که همین خطاها نشانهی سلامت، پویایی و معمولی بودن ماست. ما ماشینحسابهای بینقصی نیستیم که بتوانیم در هر لحظه سود و زیان را به بهترین شکل پردازش کنیم.
ما انسانیم؛ موجوداتی که گاهی تحت تأثیر هیجانِ یک فروشگاه زیبا قرار میگیرند، گاهی دلشان میخواهد برای خودشان سنگ تمام بگذارند و گاهی هم در محاسباتشان اشتباه میکنند. نگه داشتن وسایل گرانقیمت، صرفاً یکی از نشانههای احساساتی بودنِ ماست؛ نشانهای که میگوید ما برای منابعی که با زحمت به دست آوردهایم ارزش قائلیم، حتی اگر راهِ نشان دادنِ این ارزشگذاری همیشه منطقی نباشد. درک این موضوع به ما کمک میکند که نگاهی مهربانانهتر به خودمان و کمدهایمان داشته باشیم.
چگونه با کمدهای پر از پشیمانی صلح کنیم؟
اگر با خواندن این متن به یاد کفشها، لباسها یا وسایلی افتادهاید که گوشهی کمدتان در حال خاک خوردن هستند، شاید بد نباشد زاویهی دیدتان را کمی تغییر دهید. به جای اینکه فکر کنید با دور انداختن یا بخشیدنِ آنها در حال «دور ریختن پولتان» هستید، میتوانید به این فکر کنید که در حالِ «خریدنِ فضای آزاد و آرامش» برای خودتان هستید.
یک پیشنهاد دوستانه این است که به پولی که رفته، به چشم یک «هزینهی آموزش» نگاه کنید. شما آن مبلغ را پرداخت کردهاید تا یاد بگیرید که فلان مدل کفش، یا فلان برند خاص، با فرم پای شما یا سبک زندگی شما سازگار نیست. وقتی آن را به عنوان یک تجربهی یادگیری بپذیرید، نگه داشتن وسایل گرانقیمت دیگر یک وظیفهی اجباری برای جبران ضرر نخواهد بود، بلکه میتوانید با خیالی آسودهتر آن را رها کنید و فضای کمد را برای چیزهایی باز کنید که واقعاً به شما حس خوبی میدهند.
دو نگاه متفاوت به یک جفت کفش
برای اینکه تفاوت این دو نوع نگاه را بهتر ببینیم، بیایید یک موقعیت آشنا را تصور کنیم. «علی» یک جفت کفش چرمی بسیار گران و شیک برای عروسی برادرش خریده است. در روز عروسی متوجه میشود کفش به شدت پایش را میزند.
رفتار اول: علی به خاطر پولی که داده، تصمیم میگیرد کفش را بپوشد. نتیجه این میشود که او در تمام طول مراسم نمیتواند راحت راه برود، با چهرهای درهمکشیده در عکسها میافتد، از رقصیدن فرار میکند و آخر شب با پاهایی زخمی و اعصابی خرد به خانه برمیگردد. او شب مهمی را فدای نگه داشتن وسایل گرانقیمت کرده است.
رفتار دوم: علی در همان ابتدای مراسم متوجه درد میشود. او کفش گرانقیمت را درمیآورد، به ماشین میرود و کفشهای قدیمی اما راحت خودش را که خوشبختانه همراه آورده، میپوشد. شاید کفشهای قدیمی به شیکیِ جدیدها نباشند، اما علی تمام شب را با لبخند سپری میکند، در لحظات شاد حضور دارد و فردا صبح، کفش نو را به پسرعمویش که پای کوچکتری دارد هدیه میدهد. او یک ضرر مالی را پذیرفت، اما تجربهی یک شب بینظیر را برای خودش حفظ کرد.
جمع بندی
در نهایت، قصهی ما و کمدهایمان، قصهی مداومِ انتخاب بین گذشته و حال است. نگه داشتن وسایل گرانقیمت تنها به این دلیل که روزی برایشان پول پرداختهایم، شبیه به این است که در یک جادهی اشتباه رانندگی کنیم و چون بنزین زیادی مصرف کردهایم، حاضر نشویم دور بزنیم و به مسیر درست برگردیم.
پذیرفتن اشتباهات مالی و خریدهای غلط، بخشی جداییناپذیر از تجربهی رشد ماست. ما متوجه شدیم که مقاومت ما ریشه در فرار از حس باختن، حفظ غرور و امیدواریهای بیهوده دارد. اما با آگاهی به این رفتارهای طبیعی، میتوانیم تصمیمهای بهتری بگیریم. شاید وقت آن رسیده باشد که درِ کمد را باز کنیم، به آن کفش زیبای آزاردهنده نگاهی بیندازیم، لبخندی بزنیم و بپذیریم که گاهی اوقات، شجاعانهترین و سودآورترین کار، رها کردن چیزهایی است که دیگر به درد ما نمیخورند؛ فارغ از اینکه چقدر برایشان هزینه کردهایم.
کلام آخر
گاهی گرانترین بهایی که برای یک وسیله میپردازیم، پولی نیست که در فروشگاه کارت کشیدهایم؛ بلکه آرامشی است که هر روز با نگه داشتن و تحمل کردن آن، از خودمان سلب میکنیم.
پیشنهاد مطالعه بیشتر
اگر این بازیهای ذهنی برایتان جذاب است و دوست دارید بیشتر دربارهی تصمیمگیریهای روزمرهمان بدانید، این کتابها میتوانند همراهان خوبی باشند:
- تفکر، سریع و کند (Thinking, Fast and Slow): نوشتهی دنیل کانمن؛ کتابی بینظیر که با زبانی شیرین نشان میدهد ذهن ما چطور در تصمیمگیریهای مالی و روزمره ما را فریب میدهد.
- هنر شفاف اندیشیدن (The Art of Thinking Clearly): نوشتهی رولف دوبلی؛ مجموعهای از خطاهای شناختی انسان (از جمله خطای هزینه از دست رفته) که در قالب فصلهای بسیار کوتاه و خواندنی جمعآوری شده است.
سوالات متداول درباره نگه داشتن وسایل بیاستفاده
1)چرا نمیتوانم لباسهای گرانقیمتی که اندازهام نیستند را دور بیندازم؟
این رفتار به دلیل «خطای هزینه از دست رفته» رخ میدهد. ذهن شما دور انداختن لباس را معادلِ قطعی شدنِ ضرر مالی میداند. ما با نگه داشتن وسایل گرانقیمت در کمد، به طور ناخودآگاه سعی میکنیم از احساس پشیمانیِ ناشی از تصمیمگیری اشتباه فرار کنیم.
2)آیا نگه داشتن وسایل گرانقیمت بیمصرف نوعی بیماری است؟
خیر، این یک رفتار بسیار رایج و طبیعی انسانی است که ریشه در روانشناسی خرید و گریز ذهن از احساس از دست دادن دارد. همه ما درجات مختلفی از دلبستگی به خریدهایمان را داریم و این صرفاً یک خطای محاسباتی در ذهن انسانِ سالم است.
3)چطور میتوانم از شر وسایل گران اما بیمصرف خلاص شوم؟
به جای فکر کردن به ضرر مالی، به این فکر کنید که با رها کردن آنها چه چیزی به دست میآورید (مثل فضای بیشتر و آرامش ذهنی). فروختن آنها در اپلیکیشنهای دستدوم یا هدیه دادنشان به کسی که واقعاً به آنها نیاز دارد، روند رها کردن وسایل را بسیار آسانتر میکند.
4)منظور از خطای هزینه از دست رفته دقیقاً چیست؟
به زبان ساده، یعنی ما به انجام یک کار اشتباه (مثل پوشیدن کفش تنگ) ادامه میدهیم، فقط به این دلیل که قبلاً برای آن پول، زمان یا انرژی صرف کردهایم و نمیخواهیم بپذیریم که آن منابع دیگر قابل برگشت نیستند.
نظرات کاربران