یه سوال هست که همیشه ذهنم رو درگیر می‌کنه:

چرا آدم‌ها وقتی می‌دونن یه چیزی بهشون آسیب می‌زنه، باز هم انجامش می‌دن؟

نه از سر کنجکاوی فلسفی — از سر اینکه خودم هم بارها همین کار رو کردم.


 من نه معلمم، نه مربی. بیشتر شبیه یه تماشاچی دقیقم که رفتارهای معمولی آدم‌ها — همین‌هایی که هر روز تو خونه، سر کار و تو رابطه‌ها می‌بینیم — رو از زاویه‌ای متفاوت نگاه می‌کنه.


من همیشه یه علاقه خیلی بزرگ تو زندگیم داشتم: «آدم‌ها». نه قهرمان‌های تو قصه‌ها یا آدم‌های خیلی خاص و عجیب؛ اتفاقاً برعکس. من مجذوب رفتار آدم‌های معمولی‌ام. همین رفتارهایی که هر روز تو خونه، محل کار، تو رابطه‌هامون یا حتی وقتی با خودمون تنهاییم تجربه می‌کنیم. چیزهایی که اون‌قدر برامون تکراری شدن که دیگه اصلاً نمی‌بینیمشون.

همیشه یه سری سؤال به ظاهر ساده تو سرم می‌چرخه که جواب دادن بهشون اصلاً ساده نیست.

اینجا دقیقاً چیکار می‌کنم؟

من اینجا سراغ تحلیل رفتارها، فیلم‌ها و نقد و بررسی کتاب‌ های مختلف می‌رم، اما از یه زاویه متفاوت. زاویه‌ای که شاید کمتر کسی بهش دقت کرده باشه. سعی می‌کنم مفاهیم عمیق و گاهی پیچیده رو جوری ساده کنم که وقتی می‌خونیش، حس کنی این حرف‌ها چقدر به زندگی خودت ربط داره.

 

دوست دارم همه چیز ساده‌ باشه،چرا؟

چون باور دارم وقتی می‌خوایم در مورد خودمون و درونمون حرف بزنیم، نیازی به کلمات سنگین نداریم. من دلم می‌خواد وقتی تو این سایت می‌چرخی و متن‌ها رو می‌خونی، احساس فاصله نکنی. دلم می‌خواد یه جاهایی سرت رو تکون بدی و بگی: «آره، این دقیقاً همون چیزیه که حس می‌کردم ولی نمی‌تونستم بگمش»، یا یه جاهایی لبخند بزنی و با خودت بگی: «چقدر جالب، تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.»


من آدم همه‌چیزدانی نیستم. من فقط عاشق یاد گرفتنم و از اینکه بتونم این یادگیری رو با تو شریک بشم لذت می‌برم. اگه خوندن نوشته‌های من باعث بشه فقط یک‌بار بیشتر به یه رفتارت فکر کنی یا خودت رو واضح‌تر ببینی، من به تمام چیزی که می‌خواستم رسیدم.