حرص زدن در زندگی روزمره تضاد عجیبی است. چرا با وجود آگاهی از مرگ، دست از دوندگی بی‌پایان برنمی‌داریم؟ بررسی این رفتار آشنای انسانی. حرص زدن در زندگی: چرا با وجود مرگ، انگار تا ابد زنده‌ایم؟ مسابقه‌ای که خط پایان آن را می‌شناسیم اما تندتر می‌دویم ساعت هفت صبح است. در ترافیک سنگین گیر کرده‌اید، به بوق ممتد ماشین پشتی گوش می‌دهید و در ذهنتان لیست کارهای امروز را مرور می‌کنید: قسط بانک، خرید خانه، پروژه‌ای که باید تا فردا تمام شود، و پس‌اندازی که برای ده سال آینده برنامه‌ریزی کرده‌اید. در همین لحظه، شاید خبری کوتاه در رادیو یا دیدن یک اعلامیه ترحیم روی دیوار، واقعیتی سرد را به یادتان بیاورد: ما یک روز می‌میریم. این یک حقیقت غیرقابل‌انکار است. اما چند ثانیه بعد، دوباره به ترافیک برمی‌گردید و برای رسیدن به جلسه‌ای که شاید در تصویر بزرگ زندگی هیچ اهمیتی نداشته باشد، حرص می‌خورید. حرص زدن در زندگی یکی از آشناترین و در عین حال عجیب‌ترین تجربه‌های انسانی است. ما تنها موجوداتی روی زمین هستیم که از پایان قطعی خود خبر داریم. می‌دانیم که زمانمان محدود است و هیچ‌کدام از این خانه‌ها، ماشین‌ها و حساب‌های بانکی را با خود نمی‌بریم. با این حال، طوری رفتار می‌کنیم که انگار قرار است هزار سال در این دنیا بمانیم. چرا این‌قدر تلاش می‌کنیم؟ چرا برای چیزهایی که موقتی هستند، آرامش زمان حالمان را فدا می‌کنیم؟ این تضاد، یکی از زیباترین و پیچیده‌ترین بخش‌های روان ماست. ما در این نوشته قرار نیست کسی را برای تلاش کردن سرزنش کنیم یا بگوییم همه‌چیز را رها کنید؛ بلکه می‌خواهیم به این رفتار آشنا نگاهی بیندازیم تا شاید خودمان را بهتر بفهمیم.   چرا مدام در حال دویدن هستیم؟ شاید ساده‌ترین جواب این باشد که مغز ما برای فکر کردن مداوم به پایان طراحی نشده است. ذهن ما یک ماشین بقا است. وظیفه اصلی ذهن، زنده نگه داشتن ما در همین لحظه، تامین امنیت و پیدا کردن راهی برای فردای بهتر است. تصور کنید اگر قرار بود هر روز صبح با این فکر از خواب بیدار شویم که «خب، آخرش که چی؟»، احتمالا هیچ تمدنی ساخته نمی‌شد. هیچ‌کس خانه‌ای نمی‌ساخت، درختی نمی‌کاشت و برای اختراع داروهای جدید شب‌بیداری نمی‌کشید. ما برای مقابله با اضطرابِ نبودن، به بودن چنگ می‌زنیم. این چنگ زدن در دنیای مدرن خودش را به شکل خریدن چیزهای بیشتر، ارتقای شغلی و انباشتن ثروت نشان می‌دهد. مثلاً وقتی یک گوشی جدید می‌خریم یا در کارمان ترفیع می‌گیریم، مغز ما پاداش می‌گیرد. این پاداش‌های کوچک و موقتی، مثل یک مسکن قوی، حواس ما را از آن حقیقت بزرگ‌تر پرت می‌کنند. در واقع، ما نمی‌دویم که فقط پولدارتر شویم؛ می‌دویم تا فراموش کنیم که زمانمان محدود است. حرکت کردن و مشغول بودن، به ما حس کنترل می‌دهد؛ حسی که در برابر اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی جهان، بسیار آرام‌بخش است.   توهم جاودانگی و مکانیسم‌های دفاعی روان ما ابزارهای جالبی برای محافظت از خودش دارد. یکی از این ابزارها چیزی است که در روانشناسی به آن «انکار» یا نوعی مکانیسم دفاعی در برابر اضطراب مرگ می‌گویند. اگر بخواهیم این مفهوم را خیلی ساده توضیح دهیم، یعنی مغز ما روی واقعیت‌های تلخ یک پرده می‌کشد تا بتوانیم به زندگی روزمره ادامه دهیم. ما می‌دانیم که مرگ وجود دارد، اما در اعماق ذهنمان باور داریم که این اتفاق برای همسایه می‌افتد، نه برای ما. این سپر دفاعی باعث می‌شود تا ما بتوانیم برای آینده برنامه‌ریزی کنیم. وقتی برای دوران بازنشستگی پس‌انداز می‌کنیم یا خانه‌ای با وام بیست‌ساله می‌خریم، دقیقا از همین سپر استفاده می‌کنیم. ما به نوعی جاودانگی نمادین باور داریم. فکر می‌کنیم با به جا گذاشتن یک اثر، یک فرزند، یک کسب‌وکار یا حتی یک خانه، می‌توانیم بخشی از خودمان را در این دنیا نگه داریم. این رفتار اصلا عجیب یا بیمارگونه نیست؛ بلکه روشی است که انسان در طول هزاران سال برای تاب آوردن در برابر سختی‌های زندگی پیدا کرده است.   آیا می‌دانستید تقویم‌ها اضطراب‌آورند؟ یک مشاهده جالب در مورد رفتار انسان‌ها وجود دارد: ما تنها موجوداتی هستیم که زمان را به قطعات کوچک (ثانیه، دقیقه، ساعت، روز و سال) تقسیم کرده‌ایم و بعد، خودمان برده‌ی این قطعات شده‌ایم. جالب است بدانید که تحقیقات نشان داده‌اند وقتی افراد به جای تمرکز روی «زمان تقویمی و خطی»، روی «زمان تجربه‌شده» (یعنی غرق شدن در یک کار لذت‌بخش یا بودن با عزیزان) تمرکز می‌کنند، احساس نیاز به دویدن و حرص زدن در آن‌ها به شدت کاهش می‌یابد. مغز ما وقتی در حالت «تجربه» قرار می‌گیرد، گذر زمان را فراموش می‌کند و در نتیجه، اضطراب پایان یافتن زمان نیز محو می‌شود. به همین دلیل است که گاهی در یک عصر جمعه کنار دوستان، احساس می‌کنیم عمر جاودانه داریم!   فرار از سکوت با صدای بلند زندگی یک زاویه کمتر دیده‌شده در این ماجرا، ترس ما از سکوت و بی‌کاری است. وقتی از حرکت می‌ایستیم، تازه صداهای درونی‌مان شنیده می‌شوند. تا زمانی که درگیر قسط، وام، چک و جلسات کاری هستیم، بهانه‌ای عالی داریم تا به سوالات عمیق‌تر فکر نکنیم. «من واقعا از زندگی چه می‌خواهم؟»، «آیا این مسیری که می‌روم من را خوشحال می‌کند؟». مثال آشنای این موضوع، روزهای اول تعطیلات طولانی است. خیلی از آدم‌ها در روزهای اول عید یا تعطیلات تابستانی کلافه می‌شوند. آن‌ها آن‌قدر به دوندگی عادت کرده‌اند که وقتی همه‌چیز متوقف می‌شود، احساس پوچی می‌کنند و سریعاً به دنبال یک مشغولیت جدید می‌گردند. حرص زدن برای انجام کارهای بیشتر، گاهی فقط یک نویز سفید است تا صدای واقعی درونمان را نشنویم.   بهای این دویدن‌های بی‌وقفه چیست؟ آیا این مشغولیت مداوم خطرناک است؟ پاسخ به این سوال صفر و صد نیست. دویدن و تلاش کردن به خودی خود بد نیست، اما وقتی به یک عادت کورکورانه تبدیل شود، آرام‌آرام کیفیت زندگی را می‌بلعد. وقتی تمام امروز را فدای فردایی می‌کنیم که هنوز نیامده، در واقع زمان حال خود را از دست داده‌ایم. جای فکر دارد: اگر ده سال پیش به خودمان می‌گفتیم که «فقط اگر فلان ماشین را بخرم، دیگر راحت می‌شوم»، آیا امروز که آن را داریم واقعاً راحتیم؟ اثر این رفتار در گذر زمان این است که ظرفیت ما برای لذت بردن از چیزهای ساده کم می‌شود. ما به دستگاه‌هایی تبدیل می‌شویم که فقط بلدند به دست بیاورند، اما بلد نیستند از چیزی که به دست آورده‌اند استفاده کنند. بهایی که می‌پردازیم، از دست رفتن لحظه‌هایی است که دیگر هیچ‌گاه برنمی‌گردند.   آدم‌های مختلف، واکنش‌های متفاوت البته همه آدم‌ها یکسان رفتار نمی‌کنند. اگر کمی به اطرافیانتان دقت کنید، می‌بینید که واکنش‌ها به محدود بودن زندگی کاملاً متفاوت است. برخی افراد وقتی به محدودیت زمان فکر می‌کنند، موتور تلاششان روشن‌تر می‌شود؛ آن‌ها می‌خواهند تا روزی که هستند، بزرگ‌ترین امپراتوری‌ها را بسازند و بیشترین دستاوردها را داشته باشند. گروهی دیگر اما مسیر متفاوتی را می‌روند. آن‌ها سعی می‌کنند سرعتشان را کم کنند، کمتر کار کنند و بیشتر زمانشان را با خانواده یا در طبیعت بگذرانند. گروه سومی هم هستند که دچار نوعی فلج تصمیم‌گیری می‌شوند و با خود می‌گویند «وقتی قرار است همه‌چیز تمام شود، پس هیچ تلاشی فایده ندارد». تماشای این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که هیچ فرمول واحدی برای بودن در این دنیا وجود ندارد و هرکس بر اساس تجربیات، تربیت و ساختار روانی خودش با این معمای بزرگ کنار می‌آید.    نکته‌ای ظریف در لابلای روزمرگی نکته‌ای که معمولاً از کنارش ساده می‌گذریم این است که ما گاهی «حرص زدن» را با «امیدواری» اشتباه می‌گیریم. وقتی یک پیرمرد هشتاد ساله در حیاط خانه‌اش نهال گردو می‌کارد، او در حال حرص زدن برای دنیا نیست؛ او در حال ابراز امید به آینده است. مرز بسیار باریکی بین تلاش از روی اضطراب و تلاش از روی عشق به زندگی وجود دارد. تشخیص این مرز فقط به عهده خود ماست. اگر کاری که امروز انجام می‌دهیم، با وجود تمام خستگی‌هایش، در پایان روز به ما حس رضایت و آرامش می‌دهد، احتمالا از روی امید است. اما اگر با به دست آوردن هر هدفی، بلافاصله جای خالی یک هدف بزرگ‌تر و ترسی جدید در دلمان می‌نشیند، احتمالا موتور محرک ما همان اضطراب پنهان است.   پذیرش طبیعت بی‌نقصِ انسانِ پرنقص اگر در این تضاد دست و پا می‌زنیم، یعنی کاملاً طبیعی و سالم هستیم. انسان سالم ترکیبی از همین تناقض‌هاست. ما گریه می‌کنیم و می‌خندیم، می‌دانیم که رفتنی هستیم اما برای ماندن تقلا می‌کنیم. این طبیعت ماست که نقص داشته باشیم و همیشه دنبال چیزی بگردیم که نداریم. هیچ‌کس در طول تاریخ نتوانسته به یک تعادل بی‌نقص و ابدی در این زمینه برسد. حتی کسانی که به نظر می‌رسد همه‌چیز را رها کرده‌اند، باز هم درگیر نیازهای اولیه و روزمره خود هستند. درک این موضوع به ما کمک می‌کند که دست از سرزنش خودمان برداریم. ما ماشین‌های برنامه‌ریزی‌شده نیستیم؛ انسان‌هایی هستیم که سعی می‌کنیم در یک دنیای غیرقابل‌پیش‌بینی، گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم.   یافتن لنگرگاه‌های کوچک در طوفان شاید نتوانیم و حتی نخواهیم که دست از تلاش و دوندگی برداریم، اما می‌توانیم سرعت‌گیرهای کوچکی در زندگی‌مان تعبیه کنیم. یکی از پیشنهادهای هوشمندانه در این مسیر، تمرین «حضور در لحظه‌های کوچک» است. مثلاً وقتی چای می‌نوشیم، فقط چای بنوشیم. بدون چک کردن گوشی، بدون فکر کردن به جلسه فردا. این مکث‌های چند دقیقه‌ای، به مغز ما فرصت می‌دهند تا از حالت بقا و دوندگی خارج شود و روی زمان حال متمرکز شود. پیشنهاد دیگر این است که گهگاه ارزش‌هایمان را بازنگری کنیم. از خودمان بپرسیم آیا این چیزی که امروز برایش حرص می‌خورم، پنج سال دیگر هم برایم اهمیتی دارد؟ این سوال ساده می‌تواند جلوی بسیاری از خشم‌ها، استرس‌ها و رقابت‌های بیهوده را بگیرد.   الگوهای مشابه در افراد سرشناس جالب است بدانید که این تضاد درونی فقط مختص آدم‌های معمولی نیست. بسیاری از افراد مشهور و ثروتمند نیز با این مفهوم دست‌وپنجه نرم کرده‌اند. به عنوان مثال، استیو جابز (Steve Jobs) در معروف‌ترین سخنرانی خود در دانشگاه استنفورد، به وضوح به این موضوع اشاره کرد. او گفت که یادآوری مرگ، مهم‌ترین ابزاری بوده که در زندگی برای تصمیم‌گیری‌های بزرگ به او کمک کرده است. جابز با وجود اینکه می‌دانست زمانش به دلیل بیماری محدود است، دست از خلق کردن برنداشت. او از این آگاهی نه برای ناامیدی، بلکه به عنوان فیلتری برای حذف کارهای بی‌اهمیت استفاده کرد. (منبع: متن سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد، ۲۰۰۵). این نشان می‌دهد که آگاهی از پایان، لزوماً نباید به توقف منجر شود، بلکه می‌تواند به تلاش‌های ما معنا و جهت درست‌تری بدهد.    جمع‌بندی ما در این نوشته مسیری طولانی را با هم مرور کردیم؛ از ترافیک صبحگاهی تا ترس‌های پنهان درونمان. دیدیم که حرص زدن در زندگی، لزوما یک ویژگی منفی اخلاقی نیست، بلکه بیشتر یک واکنش انسانی به محدودیت زمان و ترسی پنهان از پایان است. ما می‌دویم چون زندگی کردن در این سرعت، به ما حس زنده بودن و کنترل می‌دهد. ما با تقویم‌ها و برنامه‌هایمان یک سپر دفاعی ساخته‌ایم تا بتوانیم بار واقعیت را تحمل کنیم. اما همان‌طور که در طول متن اشاره کردیم، آگاهی به این مکانیسم‌ها می‌تواند کیفیت تجربه ما از جهان را تغییر دهد. وقتی بدانیم که بخشی از این دوندگی‌ها تنها برای فرار از سکوت است، شاید شجاعت این را پیدا کنیم که گاهی متوقف شویم، نفس عمیقی بکشیم و به سادگیِ بودن، رضایت دهیم. نیازی نیست دست از رویاها و اهدافمان بکشیم؛ فقط کافی است یادمان باشد که مسیر هم به اندازه مقصد مهم است.    کلام آخر در نهایت، شاید هنر زندگی در این نباشد که اصلا ندویم؛ بلکه در این باشد که بدانیم چه زمانی باید دویدن را متوقف کنیم و به تماشای منظره‌ای بنشینیم که قرار نیست تا ابد مال ما باشد.  پیشنهاد مطالعه بیشتر اگر این موضوع ذهن شما را درگیر کرده و دوست دارید بیشتر درباره آن بخوانید، کتاب‌های زیر پیشنهادهای خوبی هستند: خیره به خورشید (روان‌درمانی اگزیستانسیال) / نویسنده: اروین یالوم این کتاب به زیبایی و با داستان‌هایی واقعی نشان می‌دهد که چطور اضطراب مرگ در پس‌زمینه بسیاری از رفتارهای روزمره ما پنهان شده است و چگونه می‌توان با آن روبرو شد. انسان در جستجوی معنا / نویسنده: ویکتور فرانکل یک روایت عمیق از روانشناسی که در اردوگاه‌های کار اجباری زنده ماند و نشان داد که انسان در سخت‌ترین شرایط هم برای زنده ماندن نیاز به یافتن «معنا» دارد، نه فقط دستاورد.  سوالات متداول چرا با وجود داشتن امکانات کافی، باز هم برای بیشتر داشتن حرص می‌زنیم؟ این رفتار معمولا ریشه در نیاز به احساس امنیت و کنترل دارد. مغز ما برای بقا طراحی شده و انباشتن منابع (مثل پول یا مقام) را راهی برای تضمین آینده و فرار از عدم قطعیت‌های زندگی می‌داند. آیا فکر کردن به مرگ باعث افسردگی و توقف تلاش می‌شود؟ نه لزوماً. اگرچه در ابتدا ممکن است ترسناک باشد، اما پذیرش منطقی این موضوع می‌تواند مانند یک فیلتر عمل کند و به ما کمک کند زمان خود را صرف کارهای باارزش‌تر کنیم و از رقابت‌های بیهوده دست بکشیم. چطور می‌توانیم بین تلاش سالم و حرص زدن در زندگی تعادل ایجاد کنیم؟ یک راه ساده این است که از خود بپرسیم آیا این تلاش به ما آرامش و رضایت می‌دهد یا فقط اضطرابمان را موقتا کم می‌کند. گنجاندن مکث‌های کوتاه و لذت بردن از زمان حال، می‌تواند این تعادل را برقرار کند.